|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم...
|
تقدیم به هم نفسم فرشته قلبها فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند زندگی زیبا تر از آن است که با خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از انند که بشکنند پس بیا در کوره راه های زندگی همراه هم باشیم در کوچههاي بيتپشِ سرد، عاقبت گُم مي شوند خاطرههاي نگفتني ... من تمام شدم ... بي آنکه از کسي يا چيزي دلگير باشم تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامي فصلها ، بايد فصل بد تنهايي باشند... ناگهان پنجرههاي بزرگ خانهي روياييام رنگ سياهي گرفت سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، ... و اکنون به سوگ نشستهام ... تنها ... بيهمدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامي لحظهها برايم طولاني ، بيهوده، زشت و نفرتانگيز شدهاند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانيام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کردهام ... آنگاه که همه چيز تمام شده به نظر ميآمد ، آنگاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار ميگرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهاي مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم... من سوگوارم و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است تنها و بيهمدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم دلم شکست طوری که صدایش قرن ها در وجدانت پژواک می کند صدای گریه ام پیام آور غربت شب های بارانی بعد از غروب های پائیز است آخرین نگاهت بذر غربت تلخی را در دلم کاشت که حتی با اوج گریه های شبانه ام نیز سیراب نمی شود از این که فراموشم کردی کرده ای غمگین نیستم چون در خیالم فقط با تو پرواز می کنم دیوار غرورت با صد سنگ چشمان مرا در هوس روزنه ای نور بسته است دیگر فناشدن جوانی ام و جسمی پر از عطش های آتشین عشق برایم مهم نیست نمیدانی گاهی اوقات پروانه ای زیبا با بال هایی رنگین به اتاقم می آمد و رقصان روی زانوهای بغل کرده ام می نشست و من چشمانم را به زحمت می چرخاندم تا از رویت گم نشود هر روز نفسی که به سختی از سینه ام بیرون می آمد به امید دیدن دوباره پروانه بود همدم تنهائی ام صدای عقربه ساعت بود که دیگر از آن نیز خبری نیست پوست قلبم ورقی نازک شده که با تکر ار اسم تو رو به سیاهی می زند سال های عمرم قهرمان ایثارگر قصه غربتم شده اند صدای سنگین سکوت در ذهن خسته ام می شکند کسی با صدای بی صدایی فریاد می زند << این صدای سکوت است که می شنوی>> ولی بیشتر از همه خرد و لگد مال شدن عفت و غرور گلهای سرخ زیر آماج بی وفائی آزارم می دهد تنها دل خوشی ام روئیدن دوباره گلهای سرخ بود ولی افسوس که آنها نیز مرا از یاد بردند و دلداده خزان شدند. فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:13 توسط فرشته ی قلب ها |
خدايا اگر سهم من اين است كه آشيانه اي براي كبوتران بي بال شوم ? پس زماني كه كوچ پرستوها رسيد به آنان بگو به هر قاصدكي رسيدند داستان مرا بگويند كه زمان طولاني منتظر آنان هستم!!! به تمام فرشته ها بگو بوي گل نرگس را برايم بياورند !!! به آنان بگو كه عاشقانه گل هاي مريم را دوست مي داشتم !!! به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم!!! به صدف هاي در يايي بگو مرا هميشه بياد داشته باشند !!! به ماهيان بگو موج ها را نوازش كنند !!! بگو كه فرشته ها بر بالاي دريا به استقبالم بيايند !!!
خدايا ميخوام فقط تو باشي و تو باشي و تو مثل حس نياز توي سجاده ام مثل روياهاي کودکي ام ... نميدونم ! شايد احساسم مچاله شده باشه . اما با همين حس شيرين کودکي مي نويسم ... تا بدوني ... به اندازه ي تمام دعاهاي شبانه ام دوستت دارم سعي کن دريابي که مسافري آسماني هستي و فقط براي لحظه اي کوتاه در اين جا به سر مي بري، و سپس روانه ي دنيايي دلفريب و بي نظير مي شوي. فکرت را به اين زندگي کوتاه و اين زمين کوچک محدود نکن. عظمت روحي را که درون توست، به ياد داشته باش. 
من خواهم مرد با اميد اينكه شايد بر مزارم گل سرخي برويد !!!


+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:56 توسط فرشته ی قلب ها |
....کاش سهم من از تو فرشته ی قلب ها: کاش میشد روی یک کوه بلند واستی و انقدر نزدیک خدا باشی تا صدای فریادتو تو این ماه عزیز بشنوه و دستایی رو بگیره که خیلی وقته یخ کرده کاش همه ی آدم ها بگن یکی برای همیشه کاش میشد تو این دنیا کسی باشه که بشه بهش همه جوره اعتماد کرد شونه هاشو گرفتو تا بی نهایت باهاش رفت کاش معنای خواستنو دوست داشتن طوره دیگه ای بود کاش چشم های من به روی یکی باز شه و واسه همیشه بسته شه هر جور میخوای امتحانم کن خدا جونم قول میدم اونی باشم که وقتی خونه ی قشنگتو دیدم پیشت شرمنده نباشم ................ گفته بودي بوي مريم براي رؤياهايت رنگ مي آورد رؤياهاي رنگي ات حالا كدام پيراهن زنانه را معطر مي كند ؟ ............... حقيقت دارد چه ميشد اگرحتي به شوخي مرا و تو را عوض مي كرد مرا كمتر دلتنگ و تو را مهربانتر..... تو را غريب ديدم و غريبانه غريبت شدم تورا بخشنده پنداشتم و گنهکارت شدم تو را وفادار ديدم و هر کجا که رفتم بازگشتم تو را گرم ديدم و در سردترين لحظات به سراغت آمدم تو مرا چه ديدي وفادار ماندي......؟؟؟؟؟!!!!! زني در حال عبور او را ديد،او را به داخل فروشگاه برد و برايش کفش و لباس خريد وبه او گفت مواظب خودت باش. کودک پرسيد :ببخشيد خانم شما خدا هستديد؟ زن لبخندي زد و پاسخ داد: نه!من فقط از بندگانه خدا هستم. کودک گفت: ميدانستم نسبتي با او داريد.......... مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحت كردند. وقتي به موضوع«خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشه.» مشتري پرسيد: «چرا باور نميكني؟» «كافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سر پرست پيدا مي شد؟ نبايد اين همه درد و رنج وجود داشت. نمي تو اگر خدا وجود مي داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.» مشتري لحظه اي فكر كرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگر گفت: «مي داني چيست به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.» آرايشگر با تعجب گفت: «چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم من آرايشگر هستم. من همين الان موهايت را كوتاه كردم!» مشتري با اعتراض گفت: «نه! آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچكس مثل مردي كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.» «نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.» مشتري تاييد كرد: «دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج وجود دارد.» خدا هست...... يکي از فرشتگان گفت:ان را در زير زمين مدفون کن. فرشته ي ديگر گفت:ان را زير دريا ها قرار بده. و فرشته ي سومي گفت:راز زندگي را در کوه ها قرار بده. ولي خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر به يافتن ان خواهند بود. در حالي که من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه باشد. در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا! اي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي کند که براي پيدا کردن ان بايد به قلب و درون خودش بنگرد. تو اين چنين کردي شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و ابر ماه و ستاره ها را وشاند .همانطور که از کوه بالا مي رفت ايش ليز خورد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابله خود مي ديد و احساس مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه را در خود گرفت.اکنون فکرميکرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد.در حالي که ميان اسمان و زمين معلق بود برايش چاره اي نماند جز انکه فرياد کشد "خدايا کمکم کن". ناگهان صداي ر طنيني از اسمان شنيده شد:" از من چه ميخواهي؟" -اي خدا نجاتم بده! -واقعا باور داري ميتوانم نجاتت دهم؟ -البته که باور دارم .-اگر باور داري طناب دور کمرت را اره کن. "يک لحظه سکوت" و مرد تصميم گرفت با تمام وجود طناب را نگه دارد. گروه نجات ميگويند يک روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده يدا کردند.بدنش از يک طناب اويزان بود واو فقط يک متر از زمين فاصله داشت. ( در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيم.هرگز نبايد بگوييم او ما را فراموش کرده است.به ياد داشته باشيم او همواره ما را با دست راست خود نگه داشته است
دستهايت بود
تا روي چشمهايم مي گذاشتم
و فردا را نمي ديدم....
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور کنم
سلام کنم ...
چه ميشد اگر خدا انکه خورشيد را چون سيب درخشاني در ميانه اسمان جا داد،انکه رود خانه ها را به رقص دراورد و کوه ها را برافراشت ،
"خدايا"
کودکي با پاي برهنه زير باران ايستاده بود و به ويترينه فروشگاهي نگاه ميکرد،

«خدا هست» 
روزي که خداوند جهان را افريد،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند
و از انها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد کنند.
هرگاه دلم رفت محبت کسي را به دل بگيرد تو او را خراب کردي.
خدايا به هر چه دل بستم تو دلم را شکستي .عشق هر کس را
به دل گرفتم تو قرار از من گرفتي.هر کجا خواستم دل مضطربم و
درد مندم را ارامش دهم.در سايه اميدي وبه خاطر ارزويي براي دلم امنيتي به وجود اورم تو يکباره همه رابر هم زدي ودر طوفان هاي
وحشت زاي حوادث رهايم کردي .تا هيچ ارزويي را در دل نپرورم
وهيچ خيري نداشته باشم وهيچ وقت ارامش وامنيت را در دل خود احساس نکنم .........ولي باز خدايا از تو ميخواهم امنيت و ارامش
را به من عطا کني من به جز تو محبوبي ندارم .
و من به رضاي تو راضيم.خدايا تو به من اموختي که به کسي به
جز تو دل نبندم....خدايا ترا به خاطر همه نعمتهايت که نميبينم وبه
من عطا کردي شکر ميکنم.و ميدانم در درگاه تو کم لطفي زياد کرده ام
مرا ببخش.
کوهنوردي سالها ارزو داشت از بلندترين کوهها بالا رود .او بعد از سالها اماده سازي ماجراجويي خود را اغاز کرد.ولي از انجا که افتخار کار را فقط براي خود مي دانست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:35 توسط فرشته ی قلب ها |
تولدت مبارک شهریار عزیزم تا بی نهایت دوستت دارم بهترین داداشه دنیایی
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای عطر نان گرم ٬ برفی که اب می شود ٬و برای نخستین گناه تو را به خاطردوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم ٬ دوست می دارم به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ای باغبان در باغ را نبند من که دزد گل ها نیستم خودم گلی دارم محتاج هر گلی نیستم برایت خاطراتی بر روی دفترم نوشتم که هیچ کس نخواهد توانست این چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم بازگوید اشعاری برایت سرودم با باقی مانده وجودم نگاشتم زیبا ترین ستارگان آسمان را برایت چیدم خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم و شدی بهترین داداشیه دنیا بیا همیشه افتخاری واسه مامانو بابا باشیم به دوستی گفتم : بهانه تو بودی . باقی می ماند بی بهانه زیستن ........ او جوابم داد : آنچه را که نباید ، دلبستگی را نشاید ......


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط فرشته ی قلب ها |
دوست دارم نه تنها براي آنچه از خود ساخته اي بلکه براي آنچه که از من مي سازي. با خبر باش که دنياي مني شاديت شادي من غم تو غصه من با خبر باش که مهرت نرود از دل من مگر آن روزي که خاک تو شود بستر من اي کاش مي توانستم نشان دهم که تا کجا دوستت دارم. فرشته ي قلب ها: خدايا ديگه نميتونم تو اين دنياي بد زندگي کنم خسته ام به اندازه ي اون آسمون بزرگت ميدونم با همهي بدي هام کمکم ميکني. تنهام نزاري ها آخه تنهاي تنهام کاش يارم بدونه که من هيچکي نيستم...عوض نشدم ...خودمو گم نکردم ...چون کسي نيستم ميخواست يه زندگي خوب واسه عشقش درست کنه ؟ باشه تلاششو کنه منم از خدا ميخوام کمکش کنه....همه جوره آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم سرد مهري بين که کس بر آتشم آبي نزد گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع لاله ام کز داغ تنهايي به صحرا سوختم شمع و گل هم هر کدام از شعله اي در آتشند در ميان پاکبازان من نه تنها سوختم من نه تنها سوختم ديگه قــهري تا قيامت با تمـوم سادگــي هام هر چي حرف از تو شنــيدم
اي که دور از من و در ياد مني


من نه تنها سوختم
ديگه رفتي
اگه از يــاد تو رفتـــم
تو ز دســتم اگه رفــتي
اگه ياد ديگروني
من هــنوز عاشـقت هستم
با وجود اينکه گفـتي
گفتـم اما به سـلامت
شايد ايـن یه خوابـه که ديدم
قلب ناباور من گفت
من به عشــقم نرسيدم
پيش از اين نگفته بودي
غير من کسـي رو داري
توي گريـه توي شادي
سر روي شونه هاش ميـزاري
تورو مي بخشم و هرگز
ديگه يــادت نميافتم
برو زيــبا ي عزيزمم
تو گروني من چــه مفــتم...!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:10 توسط فرشته ی قلب ها |
--R1!$--
مرا این گونه باور کن ....
کمی تنها کمی بی کس
مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.
ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت.
اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد.
پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد:
"کسي آن بالا نيست؟"
کسي گفت: "من! من هستم."
مرد گفت: "تو کيستی؟"
او گفت: "من خدای تو هستم. خدای تو!"
مرد گفت: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم."
خدا گفت: "آيا به من اعتماد داري؟"
مرد گفت: "بله"
خدا گفت: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن."
مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد: "کس ديگري آنجا نيست؟!"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:21 توسط فرشته ی قلب ها |
همیشه بمیر تا زنده باشی امروزم مثل روزای دیگه دلم گرفته و از خودم بدم میاد. . . . خدایا همه ی ما آدم ها رو به راه راست هدایت کن افسوس تنها شدیم تنهای تنها اگر خاطره ها نبود می مردیم کاش یک کم از خود گذشتگی بود کاش..کاش..کاش حیف که دیگه تموم شد و اون همه از خود گذشتگی واسه یه نفر دیگه تموم شد یاد گرفتم تا میتونم از طرفم خواسته داشته باشم...یاد گرفتم از خودم به خاطر کسی نگزرم بماند... دیگه نه عشقی رو میخوام نه دوست داشتنی رو و نه هیچی دیگه قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم فرصت نشد بمونمو از تو نگهداري كنم گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برام اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درده برام گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه گل من خوب مي دوني بي تو تك و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميمرم نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار نامه رو خط خطي نكن دو جمله ام رو دووم بيار باور نكن يه بي وفام نامه مي ذارمو ميرم نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي كسي قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه گل من خوب مي دوني بي تو تك تنهام عزيزم اگه تو نباشي مييرم هميشه زنده مي مونم با ياد تو ترانه هام منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام ديگه تموم شد فرصتم خاطره هام پيشت باشه تمام خاطرات خوش خدانگهدارت باش ![]()
فرشته ی قلبها:![]()
![]()
آمین![]()
خاطره ها ...خاطره ها...خاطره ها
و اکنون همیشه میمیریم تا زنده بمانیم![]()
شادی من شاد باش شادی من پاک باش![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:33 توسط فرشته ی قلب ها |
گل نازم
واسه چشمام پل رنگين کمون باش
اسير باد و بارونم شب و روز
گل اين باغ بي نام و نشون باش

من عاشقي دلخونم
شکسته اي محزونم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز آسمونم بي ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پيچيده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقي دلخونم
شکسته اي محزونم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به ياد من مياره
تماشاي تو زير عطر بارون
چه با من مي کنه امشب دوباره
شب و تنهايي و ماه و ستاره
من عاشقي دلخونم
شکسته اي محزونم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
آه
گل ناز
گل ناز
گل ناز
دست خواهش کودکانه ام قد مي کشد تا ساقه ات

قلبم درد ميگيرد...
يک حرف در گلويم گير کرده
با چشمهاي درشتت نگاهم ميکني
و من باز خيره به تو
يک نگاه پر از التماس
و دلم ميخواهد همه ي حرفها را بزنم
لبهايم بالا مي آيد
اشک در چشمهايم جمع شده
پاهايم را محکمتر بقل ميکنم
و . . . .
اشک ها بي اجازه چشمانم را ترک ميکنند
و آهسته زير لب مي گويم دوستت دارم...دوستت دارم
تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه
تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثل خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب
من همونم که اگه بي تو با شه جون ميکنه
من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

فرشته ی قلبها:
سلام امروزم دلم گرفته نمیدونم چرا؟؟
اما یه خواهش دارم از همه ی عاشقا..اینکه؟
از خود گذشتگی رو تو عشق فراموش نکنن..خیلیا میگن عاشقن اما واسه عشقشون از هیچی نمیگزرن
چرا یه دختر واسه یه پسر باید از همه چیش بگذره اما یه پسر حاضر نیست از هیچیش بگزره
....کاش مرده بودم..کاش
و یه چیزه دیگه تروخدا تروخدا تروخدا...با هوس عشقو اشتباه نگیرین ...با هوس عشقو آزار ندین
چرا پسرا وقتی با یه دخترن فقط اندامو تیپ و قیافه واسشون مهمه این چه دنیایه خسته ام ازش
کاش جامعه ای سالمو پاک داشتیم
خدایا منم خیلی بدم همه رو به راه راست هدایت کن
هوامو داشته باش
در آخر:
خوشحالم که یه عشق پاک داشتم
و میخوام تا آخر عمرم با این عشق زندگی کنم...و با این عشق بمیرم
تنهای تنها...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:50 توسط فرشته ی قلب ها |
خدایا دلم خیلی گرفته آخه این چه دنیایه ... خدایا از این آدم های بد خسته ام میفهمی؟؟؟؟ دیگه زندگی کردنم سخته نمیتونم..خدایا تو فقط از دلم خبر داری ..تو میدونی چه قولایی بهت دادم وای خدا اگه بدونی چقدر دوستت دارم..اگه بدونی چقدر بهت نیاز دارم.. شنیدم یه گروه هست به نام شیطان پرست؟؟ یه گروهی که همه کریستال میکشن..خون همو میخورن...به هیچ چی هم تو زندگیشون اعتقاد ندارن از دست شویی هم میخورن..موهای بدی دارن ...دخترو پسر با هم هستن خلاصه که خیلی کثیفن ابروهاشون حالت شیطونی به بالا...موهاشون ژولیده و فشن امیدوارم پسرای ما هیچ وقت اون وقار مردانشونو از دست ندن..و دخترامونم نباید پاکیشونو با هیچی تو دنیا عوض کنن... در آخر فرشته ی قلبها از خدا میخواد که: . . . . . . . . . . . . . . . . . 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:15 توسط فرشته ی قلب ها |
به آنچه از برای وجودت دوست ندارم از من مخواه پس به آنچه برایت مقدر کردم راضی باش به راستی آنچه به تو نفع میرساند این است اگر به آن راضی باشی آمین خدایا کمکم کن خیلی خسته ام دیگه نمیتونم نمیشه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:46 توسط فرشته ی قلب ها |
وفا رو بايد از ماهي ياد بگيريم چون وقتي از آب در مياد ميميره نه از زنبور عسل که وقتي از گلي خسته ميشه ميره سراغ يه گل ديگه
دیر یا زود تو ای دوست شبی می آیی
و مرا خواهی برد
به دیار عطش باریدن
به حضور کشش سبز شکوفایی
به ملاقات دل انگیز شقایق ها

ای عشق مدد کن
که به سامان برسیم
همچو قطره ی باران به دریا برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

من صبورم اما ..........
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم ! ..........
من صبورم اما ...........
چه قدر با همه عاشقيم محزونم !
و به ياد همه خاطره هاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم ........
من صبورم اما ............
بي دليل ازقفس کهنه شب مي ترسم
بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم
دور کند ........... مي ترسم!
من صبورم اما .............
آه ........... اين بغض گران صبر نمي داند چيست ..... ؟
اینجا همه هر لحظه می پرسند:
- " حالت چطور است ؟ "
اما کسی یک بار
از من نپرسید :
- " بالت ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:38 توسط فرشته ی قلب ها |
ی....ز....آ....ب.......ر...س.....
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:47 توسط فرشته ی قلب ها |
درخت که عریانیش را به رخم کشید چه شاعرانه است وقتی شمع به پایان خود می رسد بی حضور گل و پروانه و شاعرانه تر چشمی که می گرید بر یقینی ملتهب از حریق ریزه باورها می دونستی زندگي سخت نيست ،ما سختش ميکنيم . می دونستی عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم. می دونستی دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم. می دونستی دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ؟ بیا واسه یه بارم که شده زندگی ، عشق و دل رو خرابش نکنیم. خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست...!!!
پاییز شدم
و تو ...
هر فصلی که هستی باش
اما
گاهی در دلتنگیهای من شریک شو
من در دلتنگیهای تو شریکم 
در نمازم!خدایا بدنم میلرزد.![]()
چون به لب نام تو ارم سخنم میلرزد.![]()
یادم از بار گنه اید و سر منزل مرگ![]()
وز غم این ره بی توشه تنم میلرزد![]()



![]()
برای کسانی که عاشقند,![]()
![]()
![]()
عشق برای همیشه بی کلام می ماند,
![]()
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند,![]()
![]()
![]()
عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:14 توسط فرشته ی قلب ها |
دوسـتـی رو از سـتــاره ای کـه هـر شــب بـــه اون نـگـاه مـی کــنــی یـــاد بـگـــیــــر
شب شده بود
گل افتاب گردان دنبال خورشيد مي گشت
كه يهو يه ستاره بهش چشمك زد
اما گل افتاب گردان سرش رو ارام پايين اورد
مي دوني چرا؟
آخه گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند !!!
كاش ما ادمها هم مثل گلها بوديم ...
من فرياد مي زنم كه شكستم ...
اما هيچ كسي باور نمي كند !!!
مي گويند اگر تو شكستي چرا هيچ كسي صداي شكستنت را نشنيد ؟
حال تو بگو چرا مرا بي صدا شكستي؟؟؟

تــکــیــه بـــه شـــــونــــه هـــام نــکــن مــن از تــو افـتــاده تــرم
مـــا کــه بــه هــــم نــمـــی رســیــم بــســه دیــگــه بــزار بــــرم
کــی گـفـتــه بـود بـه جـــرم عـــشــق یــه عـمـری پـرپـرت کـنـــم
حــیــف تــو نـیــســت کـــنــج قــفـــس چــادر غـــم ســرت کـــنــم
مـــن نــــه قــــلـــنـــدر شـــبـــم نـــه قــهــرمــان قــصــــه هـــــا
نـــه بـــرده ای حــلــقــه بــه گـــوش نــه نـــاجــی فــرشـتــــه ها
مــن عـاشـقـــم هـمـیــــن وبـــس غــصـــه نــــداره بــی کـســیــم
قـــشـنــگـیــه قــسـمــت مــاســـت کــه مــا بــهــــم نـمـی رســیـم

نـــیـــازی از دل آفـــریـنــــش
قــبــل از آنــکــه زبــان بـگــشــایــم خــود مــی دانـــم کـــه وجــودم از تــوســـت
و در زیـــر ســایــه الــطــاف تــو مـی تــوانـم بـزرگـی و عــظـمـتـت را تـوصـیـف کـنــم
بــر نـگـفـتـــه هـــا آگـــاهی ودیــده ای در دل حـقــایــق داری
مـی دانــم قـبــل از ایـنـکــه وجــــود پــر خــروشــم را زیـــر ورو کـنــــم
آخــرگـــفـتــه هـایــم را مـیــدانــی ولــی دوســت دارم حـرفـهــایــم کــه چـنـــگ
در دل آیــنــده و حـقـیـقــت مـی زنـنــد راهـنـمـــای سـرنـوشــت بـقـیــه بـاشــد
از روزی کــه دیـــده بــر دنـیـــا گـشـــودم و پــاهــایـــم پـیـمـان دوســتــی بـاخــاکــش
را بـســت احـســــاس مــی کـنــم در زیــر سـلـطــه چـشـمــانــی اسـیــرم کـه هـمـیـشــه
راه پـرواز و زنـده مـانــدنـی جــاودانـه بــه نــام مــرگ را نـشــانــم مــی دهـــد
از مــرگ نـمــی هــراســـم چـــون مــرگ زنـــده مــانــدنــی اســت جــاودانــه
و بـــاز گـشـتــم بـسـوی کـسـیـســت کــه وجــودم از او بـــود
دوبــاره زانـــوی غــم بـغـــل مــی گـیــرم و بــا دسـتــانــی خـسـتــه و
نـگــاهــی غــریـبــانــه از مـیــان وجــود بــی رمـقــم نــالــه دل مــی نــویــسـم
پــرنــده هــا کــوچ مــی کـنـنـد ...
ســاعـتـهــا بــه اول بــر مــی گــردنــنــد ...
خـورشـیـــد دوبـاره طـلـوع مـی کـنـد ...
و آفـتـابـگــردانــهــا امـیــدوار مــی شــونــد ...
اقــاقـیــا و گـلــهـــای یــاس و مــریــم
دوبــاره عـهــد دوسـتـــی بــا خــورشــیــد را مــی بـنـنـدنـد ...
هــر صـبـح چـشـمـهـا بـاز مـی شـود و بـه امـیـد دیـداری دوبـاره لـب هـــا خـنــدان
و ایـنــها هـمــه نـشــان از وجــود بــی پـایـان تــو دارنــد
ولــی افـســوس فــاصــلــه مـن و تـو هــمـچــون دوران کــودکــی تــا جـــوانــی
فـــرسـخ هـــا بــا هــم فـاصـلـه دارد
هـمـیـشـــه بـرایم مهــم بــــوده کــه چـــرا چــیــزی بــه نــام عـشــق را در وجـودم نـهــادی
بــا و جــود آنـکــه می دانـسـتــی روزی آنــرا تـقـدیــم خــودت مــی کـنــــم
عـــشـــق صــــدای فــاصـلـه هــاســت
صــدای فــاصـلــه هــایــی کــه غـــرق در ابـهــامـنـد
عـــشـــق هــر کــســی بــه گــونــه ای شـکــوفــا مــی شـــود
ولــی عــشـق مـــن بـــا یــاد و خــــاطـــر تــولــــدی دوبـــاره
کـه نـشــان از هــویت مــن دارد شــکــوفــا شـده و تـنــهــا وتـنــهــا لایـــق تــوســت وبــس
ولـــی اگــر روزی آمـــد و در زنــجـیــر عـشــق بـــنــده تـــو گــرفـتـــار شــدم
دســت بـه دامــان تـــوام
ولــی از عــشـــق آمــوخـتــم کــه مـیـمـیــرم بــرای عـشـقــــم
ولــی هــرگـــز تــن بــه دیــدن مـــردن عــشــق نــمــی دهــم
دیـــدن مــردن عـشــق عـشــق بــه مــرگ را تـحـقــق مــی بـخـشــد
هـمــیــشـــه احـســاس مــی کــردم کـــه هـمـچــون هـفــت خــوان رسـتـــم
بــایــد از پــس امـتـحــانــهــایــی کــه تـــو بــرایــم در نــظــر داشـتــی بــرآیــم
و هـمـیـشـــه پـــرچــم مــوفـقـیــت را بــالا بـبـــرم
ولـــی پــی بــردم کـه تـنـهــا از پــس ایــن دشــواریــهــا بــر نــمـــی آیــم
و احــتـیـاج بــه هـمــدمــی دارم کــه اشـکــهــایــی را کـــه در
سـخـتـــی ایـــن راه طــولانــی بــر روی گــونــه هـــای آزرده ام جـــاری بــود پـــاک
وآتـــش امـیــد و پـیــــروزی را در دلــم روشــــن کــنـــد
ولــی دیــگـــر غــزل تــنـــهـــایی نــمـی خــوانـــم
و آواز یــکـــی بـــودن ســر نــمـــی دهــم
چــشـمـــان خـسـتــه و خـیــســـم را بــا وجــودی پــاک و آراســتــه بــا مــحــبــت آشـنــا کــردی
جـســمـــی کــه راحــت روانـــم اســت
احـســاســـی کــه بــا احـســاســش ریــشـــه در بــن صــمــیـمــیــت دارد
هــمـدردی آزرده - عــاشــقــی دلـبــاخـتـــه - نـوای نـیـلـبــک عــشــق
و دســتــانــی بـاز کــه فــاصــلــه هــای پــر از ابــهـــام عـــشـــق را پــــر مــی کــنـــد
بــا دادن هــدیـــه ای زیـبـا و گــرانـقــدر کــه بــر مـسـیـــر راهــم نـهــادی
ارزش عــشــق بــه تــو و پـــرسـتــش
خــاطــره هــای گــذشــتـــه ام را بـیـشــتـــر مـعــنـــا مــی دهـد
واحـســـاس مـــی کـنـــم هـیـچ وقــت از جــام لـبــریـــز خــلـقـتــت سـیـرآب نـمــی شــوم
و هـمـیـشـــه مـحـتــاج دسـتــانــی لـطـیـف بــوده ام تــا وجــود بــی نـایـــم را نـــوازش کــنـد
وجـــاده تــردیــد را مـســدود و رو بــه گــذر زمـــان و خــوشــبـخــتــی سـمــت دهـــد
ولــی هـنـگـامـیــکــه چــشـمـان خـوش نـقـش و چـهــره پــر از احـسـاســت را دیــدم
از شــدت دوسـتـی و شـــور صــمـیـمـیــت اشــک بــر روی گــونـــه هــایـــم جـــاری شـــد
و صــدای لـطـیـفـت را در گـــوشــم حــس مــی کـــردم
کـــه مـــرا بــه پــاک کــردن زمـــردهـــایـــی کـــه هـــدیـــه چـشـمـهـایـم
بـــه دنــیــای تـــو بــود فــرا مـــی خــوانــد بـــه زنــدگــی امـیــن وجــاودانــه امـیــدوار شـــدم
و در آخــر ایــن را بــدان کــه بــنــده ای هــســتــم بـا تــفــاوت
کــه زمــیــن خـشــک و تــرک خــورده آدمــیـــت را رونــق بـخـشــم
و بــا کــاشـتــن گـلــهــای دوسـتــی
زمـیــن خـسـتــه ات را بــه گـلـسـتـانــی زیـبــا و ابـــدی مـبــــدل ســـــازم
... کــســی کــه تــا نــفــس بــاقــیــســت بــه پـایــت خــواهــد نـشـســت ...

يک روز توی جهنم همديگر رو مي بينيم
آخه هر دوتامون جهنمي هستيم
تو به جرم اينکه قـــلــــب منو دزديدي
من به خاطر اينکه به جاي خدا تو رو پرستيدم
اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی
به تو قول نمیدم که منتظرت بمونم
اما ازت می خوام وقتی برگشتی
یک شاخه گل روی قبرم بذاری

دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم
... پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد
!!! اسب سگ و يک پرنده زيبا
... تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد
پسرک رفته بود
براي هميشه...

اگر صد بارقلبي را شكستيم بيا يك بار هم بااحساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا كه گاه از روي محبت كمي از درد ليلي را بکاهیم
کسي را که دوسش داري ازش بگذر
اگه قسمت تو باشه بر مي گرده
اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده
پس بهتر که رفت
سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي
سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي
چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد
ازش پرسیدم چقدر منو دوست داری؟
گفت اندازه ی جوهر خودکارم
گفتم خیلی نامردی
چون اون یه روزی تموم میشه
گفت:خودکار من اصلا" جوهر نداره
عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت: من آدمارو با یک سلام با هم آشنا می کنم و تو با یک نگاه
من آنهارو با دروغ از هم جدا می کنم و تو با مرگ
نمی دانم چرا این روزها نگاهت را از من دریغ می کنی ؟
ای کاش تبدیل به ستاره ای در وسط آسمان می شدم
چون خوب می دونم همیشه قبل از خواب به آسمان خیره می شوم
لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگينند
و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود برايم
چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام بي تاب و دلگيرم
كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت
خدا گفت : ديگر تمام شد ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود
زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است
و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان؟؟؟
روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود
میدونی چرا ؟
اون روز فرشته ها داشتن از اون بالا گریه میکردن
چون یکی از اونا کم شده بود
دلم گرفته از آدم هايي که ميگن دوست دارم اما معنيشو نميدونن
از آدمايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن
از اونايي که زير بارون برات ميميرن ووقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
بعضيا قلباي بزرگي دارند و بعضيا قلباي کوچک و بعضيا و... اينها اصلا مهم نيست
مهم اينه که به قلبا مون ياد بديم فقط براي يک نفر بتپن
فقط براي يك نفر






.jpg)









دوبــــــاره دل هـــــوای بــــا تــــــو بــــــودن کـــــرده
نـــگــــو ایـــن دل دوری عــشـقــتـــــو بــاور کــــرده
دل مــن خـسـتــه از ایـن دسـت بــه دعــا هـا بـــردن
هـــمـــــه آرزوهـــــام بــــا رفــتـــــن تـــــو مـــــردن
حــــــالا مـــــن یـــــه آرزو دارم تــــــو ســــیــــنـــــه
تــــا دوبـــــاره چـــشـــــم مـــن تـــــو را بــبــیــنـــــه
واســـه پـیـــدا کــردنـت تــن بــه دل صـحـــرا مــی دم
آخـــه تـــو رنــگ چــشـــات هـیـبـت دنـیــــا رو دیــدم
تــوی هـفـت تـــا آسـمــون تــو تــک سـتـــاره مـنــی
بــه خــدا نــاز دو چـشـمــا تـــو بــه دنــیــــا نـمـی دم
یادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم

کجايي مجنون؟
!منم ليلي
هنوز تازه تر از قصه ي من و تو قصه اي نيست
!هنوز کسي نيومده که مثل من و تو جرات کنه به عشق نگاه کنه
!هنوز کسي نتونسته پراي خستشو مثل تو در حيروني وا کنه
!تا اوج پرواز کنه و نترسه از پريدن و باز پريدن
هنوز کسي نيومده تا پاشو تو جا پاي تو بزاره
تو رسم عاشقي رو جاودانه کردي
هر روز بيشتر شدي عطر باورت را با همه تقسيم کردي
بزرگ و بزرگ تر شدي تا جايي که براي ديدنت نگاه کم آورديم
دستهامون براي گرفتن دستهاي تو کوتاه شدند
تو اونقدر دور شدي که ديگه باورت نکرديم
اسمت رو روي درختا گذاشتيم
و مثل يک راز سربسته تو گنجه احساسمون پنهونت کرديم
اما من تا مجنوني ليلي ام هنوز براي شباي سر گشتگي تو بي تابم
براي دقيقه هاي پنهون تو پيدايم براي فصل هاي دلتنگي ات يارم
من بي قرار تو ام و در اين وادي حيرت هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام
کجايي مجنون که امروز براي ديدن تو به چله نشستم
و تا تو به قلب مشتاقم فرود نيايي از چله بر نمي خيزم
و باز براي تو مي نويسم براي شبهاي آغشته به تو فقط براي تو

!خدايا
نگذار دروغ بگويم
زيرا دروغ ظلم كثيفي است
!خدايا
محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم
زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است
!خدايا
ارشادم كن كه بيانصافي نكنم
زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد

هر احساسي حضوري بي انتهاست

قلمم را ميان دلتنگي هايم گم كرده ام
مي دانم خسته است از نوشتن درد هايم
قلمم بيمار است
دلش زير فشار واژه ها شكسته
و مي نالد از زخم هايي كه تازيانه حقيقت بر تنش حك كرده
هنوز زمزمه هايش را به ياد دارم
زماني كه از عشق مي خواند و قلب خطوط مي لرزيد
قلمم غربت كوير را مي شناخت و براي چشمان تشنه اش اشك مي ريخت
دلهره غروب را مي فهميد
و فرياد انتظار پنجره را مي شنيد
ديشب اخرين كلام را بر سكوت شب ترسيم كرد
و بي صدا تر از هميشه غصه هايش را در گوش باد زمزمه كرد
و به ياد نوشته هايش تا صبح گريست

می نویسم برای تو ، برای او و برای همه
مینویسم تا بدانی عشق به چه معناست
عشق سرآغاز چه حادثه ای است
می نویسم تا بخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را
اگر عشق برایت پر درد و تلخ است
مینویسم تا برایت معنایی شیرین و ماندگار داشته باشد
از عشق نوشتن احساس میخواهد ، درک میخواهد ، غرور میخواهد
پس با دلی پر غرور بخوان این متنهای مرا
دفتر عشق را باز کن ، با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان متنهای مرا
اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه میباشد
عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد
مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی
می نویسم از لحظه دیدار ، لحظه همیشه بیدار
مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی
و مینویسم از صدای سخن عشق
می نویسم تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند
اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان
اگر غمی در دل داری اشکهایت را در چشمانت نگه دار
و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود
اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست
و اگر می بینید متنهای من حرف دل همه عاشقان است
بدانید که اینها همه و همه یک حقیقت
واقعی است
خداوند احساسی پاک را به من داد
و من نیز تنها به عنوان یک نویسنده برایتان از یک زندگی می نویسم
زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!
زندگی یک جاده هست ، جاده پر فراز و نشیبی که
روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید
خود را در دنیای دیگر خواهید دید
پس بیاییم زندگی کنیم ، بدون درد ، بدون غصه
تنها با شادی و لبخند و بیخیال اشک و غم و غصه
بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های
خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و
اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه غوغایی را در دلهای شما آورده ام
آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق
این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است
و در این دنیای بزرگ تنها همین دفتر
عشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش
مینویسم تا زمانی که نفس دارم
تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه
و از ته دلهایتان متنهای مرا میخوانید!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:45 توسط فرشته ی قلب ها |